|
یک فرهنگی از آموزش و پرورش بندرانزلي دانش - فرهنگ و هنر
| |||
[ پنجشنبه پنجم خرداد 1390 ] [ ] [ رضا ]
نگين هستي روزت مبارك
مادرم را چون مادرم دوست دارم چون مي دانم گرانترين سرمايه آفرينش است كه بالاترش را قيمتي نيست و براي من نيز چنين است. و همسرم را ، كه همسوي مادرم است در سعايت من و خواهرم را كه بوي مادرم مي دهد. و همه مادران را كه چون مادرم در پاي تناوري فرزند سوختند و همه همسراني كه به قامت شوهر لباس دل دوختند و همه خواهراني كه به تمناي برادر شمع محبت افروختند. [ دوشنبه دوم خرداد 1390 ] [ ] [ رضا ]
در ادامه مطلب
ادامه مطلب [ یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390 ] [ ] [ رضا ]
![]() مردی مقابل گل فروشی ايستاد. او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر ديگری بود سفارش دهد تا برايش پست شود.وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود و گريه می کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد :
ادامه مطلب [ جمعه نهم اردیبهشت 1390 ] [ ] [ رضا ]
از زشت رویی پرسیدند :
آنروز که جمال پخش میکردند کجا بودی ؟ گفت : در صف کمال اگر کسی به تو لبخند نمیزند ، علت را در لبان بسته خود جستجو کن مشکلی که با پول حل شود ، مشکل نیست ، هزینه است همیشه رفیق پا برهنه ها باش ، چون هیچ ریگی به کفششان نیست با تمام فقر ، هرگز محبت را گدایی مکن
ادامه مطلب [ شنبه سوم اردیبهشت 1390 ] [ ] [ رضا ]
من رسما استعفا می دهم!!
بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم.
ادامه مطلب [ سه شنبه سی ام فروردین 1390 ] [ ] [ رضا ]
[ جمعه نوزدهم فروردین 1390 ] [ ] [ رضا ]
سومين درس- هميشه کسانى که خدمت میکنند را به ياد داشته باشيد در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت. - پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟ - خدمتکار گفت: ٥٠ سنت پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد: - بستنى خالى چند است؟ خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عدهاى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بیحوصلگى گفت: - ٣٥ سنت - پسر دوباره سکههايش را شمرد و گفت: - براى من يک بستنى بياوريد. خدمتکار يک بستنى آورد و صورتحساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريهاش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود. يعنى او با پولهايش میتوانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمیماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.... [ شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 ] [ ] [ رضا ]
نخستين درس مهم - زن نظافتچى من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خندهام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت میکند چيست؟» من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا بايد میدانستم؟ من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بیجواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم در بارمبندى نمرات محسوب میشود؟ استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدمهاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آنها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما میباشند، حتى اگر تنها کارى که میکنيد لبخند زدن و سلام کردن به آنها باشد. من اين درس را هيچگاه فراموش نکردهام. [ شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 ] [ ] [ رضا ]
مرد کور روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید [ شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 ] [ ] [ رضا ]
|
|||
| [ طراحی : نایت ملودی ] [ Weblog Themes By : night melody ] | |||